

در کافه آقای دستان به کافه رسید. از پله ها پایین رفت و در کوچک را باز کرد و وارد شد. هوای گرم و دودآلود، چهرهها را در مه فرو برده بود.
در گوشهای، مردی مسن با پوست تیره برایش دست بلند کرد. آقای دستان هنگام گذر از پیشخوان، برای صاحب درشت اندام کافه سری تکان داد و پاسخ گرم گرفت. کنار میز نشست.
مرد گفت: اطلاعاتشو دارم. توی دنیای چهارصد و سه دیده شده. هیولای سختیه… مواظب باش
آقای دستان برخاست:وقتی کارم تموم شد برات واریز میکنم.مرد لبخند زد: من چیزی نگفتم… حسابت همیشه درسته، رفیق.
هنگام خروج، چند چهره مرموز پچپچ کردند:خودشه… آقای دستان… نگهبان پورتال نوزدهم!
آقای دستان به خانه رسید. در را از داخل قفل کرد، پوتینش را به پا کرد. او کمی در وسط اتاق ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. چراغ تیربرق مقابل خانه او سو سو می زد. با خود زمزمه کرد وقتش است. دستانش را بالا برد. دود سیاه پیچید. و ناگهان، ناپدید شد… اما آنسو، چه چیزی انتظارش را میکشید؟