

کوچه قدیمی در تاریکی فرو رفته بود. آقای دستان، کنار بخاری، مقالهای درباره اختلالات فضازمان در شمال ایران میخواند. بخار چای کمرنگش آرام بالا میرفت.
تلفن زنگ خورد.
صدای آشنایی گفت:
منم… یه خبرایی دارم. بیا کافه، منتظرتم.
تماس بیدرنگ قطع شد.
آقای دستان لحظهای مردد ماند. ساعت دیواری هشت را نشان میداد. کت بلندش را پوشید و بیرون زد.
چراغ سوسوزن کوچه با او وداع کرد.
کافه، چند کوچه پایینتر بود.
اما هیچکس بیدلیل آنجا منتظرش نمیماند.